تبليغاتX
آلما - من هم به جمع برهم زنندگان امنیت اجتماعی پیوستم!



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


آلما

هرچه می خواهد دل تنگم ، به آلما می گم!

امروز مقنعه مشکی سرم بود ، مانتوی بلند طوسی پوشیده بودم با شلوار مشکی و کفش طوسی ، آرایش هم نداشتم. داشتم از یک طرف خیابان به طرف دیگر می رفتم که یکهو یک زنک آشغال پلیس جلو آمد و گفت:" فکر نمی کنی لباست مناسب خیابان نیست؟" جا خوردم ، من اصولا آدم موردداری نیستم ، امروز هم که کاملا با حجاب بودم ، گفتم: " مگه چی شده ؟"

  گفت:" جورابت رنگ پاست ، پات پیداست"

گفتم:" تو هیچ رساله ای ننوشته که روی پا نباید پیدا باشد"

گفت:"با من بحث می کنی ، بیا تا تکیلفت را روشن کنم!"

رفتیم طرف ماشین گشت ارشاد. یک زنک آشغال دیگر و یک مردک آشغال کریه المنظر آنجا بودند.

زنک آشغال:" این می گه تو هیچ رساله ای ننوشته پا نباید پیدا باشه"

مردک آشغال در حالی که به من زل زده بود:" به هر حال نباید جوری باشی که دیگران به تو نگاه کنند."

من:"فعلا که شما زل زدید به من"

زنک آشغال:"مثل اینکه تو درست بشو نیستی ، بحث نکن ، جو سازی نکن ، بیا برو تو ماشین"

من:" ظاهر من ایرادی نداره"

آن یکی زنک آشغال و مردک آشغال هم کلی در مورد رساله و دین چرت و پرت گفتند. گفتم:" خب حالا من چکار کنم؟"

مردک آشغال گفت :"برو ، تو به درد خیابون می خوری"   این را به من گفت  ، به من که یک بچه مثبت گاگول هستم.

عصبانی بودم و داغون . خیلی دلم می خواست جوابش را بدهم ولی چیزی نگفتم. خفه شدم و رفتم.

حرفک: کم پیش می آید که یک آدم آشغال در خیابان به من متلک بگوید ، حرفی که امروز این مردک آشغال زد ، بدترین حرفی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. خیلی زور داشت.

حرفک۲: متنفرم............

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت0:13 قبل از ظهرتوسط آلما | |